قصه گو قصه گو .

قصه گو

دلنوشته ای از روی خستگی

بعضی وقت‌ها حس می‌کنم تمام مشکلات دنیا با برنامه‌ریزی دقیق، جلوی پای من سبز می‌شن.

انگار دنیا فهمیده دارم به هدف‌هام فکر می‌کنم،

بعد که می‌فهمه زیادی جدی شدم،

میاد جلو، لبخند می‌زنه و می‌گه:

«کجا؟ وایسا ببینم، فکر کردی خیلی زرنگی؟»

آروم نزدیک می‌شه، دستشو می‌ذاره روی شونه‌هام،

و با صدایی که هم مهربونه هم تحقیرآمیز، می‌گه:

«نگران نباش، زرنگ‌تر از تو هم هست.»

وقتی حس می‌کنم دارم چیزی یاد می‌گیرم،

نویسندگی، ساختن، زندگی کردن با تمام وجود...

یه‌هو چندتا مشکل غیرقابل حل می‌ذاره جلوم و می‌پرسه:

«خوب عزیزم، حالا چی؟»

نمی‌دونم چرا این کارو می‌کنه.

واسه چی اینجایی؟ چی می‌خوای؟

هنوز اون‌قدری که باید حال نکردی که بازم اومدی همین‌جا؟

چیه؟ چرا صفحه رو نگاه می‌کنی؟

از اینکه ببینی به استیصال رسیدم، لذت می‌بری، درسته؟

کیف می‌کنی من یا هر کس دیگه‌ای رو توی این اوضاع ببینی؟

حرف بزن دیگه... چرا سکوت کردی؟

چی می‌خوای که حرفی نمی‌زنی؟

«چرا فکر می‌کنی مشکل از منه؟»

می‌بینی؟ می‌پرسه چرا.

خوب مگه معلوم نیست؟

مگه نمی‌بینی نمی‌ذاری یه روز خوش از گلوم پایین بره؟

جدی جدی تصمیم گرفتی کل زندگی رو زهرمار کنی، درسته؟

«نه واقعاً، اصلاً چنین تصمیمی ندارم.»

چرا من این‌طوری حس نمی‌کنم؟

چرا فکر می‌کنم تنها تصمیمی که داری همینه؟

«نمی‌دونم، شاید تو زیادی بدبینی!»

هه، می‌گه من زیادی بدبینم.

ببین... من خودم ختم روزگارم.

از تو بدتری ندیدم. نیست.

خسته‌ام.

خستگی گاهی داره منو از پا درمیاره.

نمی‌گی این آدم دلداری می‌خواد؟

بیای و آرومش کنی...

اصلاً آروم نه، فقط یه چیزی بگی.

یه چیزی که بفهمم هنوز زنده‌ام.

«داری درد می‌کشی، پس زنده‌ای.»

بی‌خیال بابا، حوصله‌ی حرف فلسفی ندارم.

الان واقعاً خسته‌ام.

آرزو‌هام یکی‌یکی دارن دود می‌شن.

خوب چی می‌مونه از من، جز یه بی‌چاره‌ی پر از آرزو؟

مگه چیز دیگه‌ای هست؟

چرا به‌جای این همه فشار، یه کار مثبت نمی‌کنی؟

ها؟ چرا یه لحظه اجازه نمی‌دی اوضاع رو درست کنم؟

چرا یه لحظه صبر نمی‌کنی؟

یه لحظه فقط...

بذار نفس بکشم.

بذار زندگی کنم، لعنتی...

بیا، طاقت حرف شنیدن هم نداری.

کجا داری می‌ری؟

میموندی حالا...

گفتم که طاقت نداری...

رفتی...

برو به سلامت.


برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز دهید:
رتبه از پنج: 0
بازدید:

+ نوشته شده: ۱۹ آبان ۱۴۰۴ساعت: ۰۸:۲۱:۲۹ توسط:علی موضوع: نظرات (0)

فکر کنم همه زندگی حافظمونه...

 

زندگی کجاست؟
نمیخوام بهش باور داشته باشم اما اگه با کسایی که آلزایمر دارن رو به رو بشین، نمیدونید باید بهشون چی بگید.نه این که چون شما نمیدونیم، چون اونا نمیدونن...شما هم نمیفهمید این توصیفی که دارید با اون ها سازگار هست یا نه...
مثلا من نمیدونم اون آدمی که دیدم همونی بود که بهش میگفتم
"آقاجون"
یا یه آدم عادی بود. یکی از همون هایی که نمیدونی کیه... اگه توی خیابون از کنار هم دیگه رد بشید می ایستید، دست و رو بوسی میکنید و بهت میگه
"علی بابا، خوبی؟"
درد دلتنگی
چقدر دلم برای کسی که اون خاطرات رو حمل میکرد تنگ شده.فکرش نمیکردم دلم برای یه نظامی سفت و سخت این همه تنگ بشه. آخه وقتایی که بود، اصلا احساس نمیکردم که دلم میتونه برای این آدم تنگ بشه.آخه میبینی، همیشه اینجاست، همیشه ساعت پنج صبح بلند میشه، همیشه صبحانش رو توی یه سینی میبره توی اتاق روی پشت بام، تا صبح زود بخوره، بعد با چرخ بره سر کار، توی راه هم از کوچیک گرفته تا بزرگ به همه سلام کنه، همه هم با شور و شوق جواب سلام این مغازه دار باشرف محله رو بدن.
مغزم قفل میکنه وقتی به این فکر میکنم که اگه...
اگه یه روزی منم این طور بشم چی؟ اگه یه روزی منم توی این موقعیت گیر کنم، دارم به چی فکر میکنم؟ چیزی نیست که بخوام بهش فکر کنم. اگه چیزی بود که میتونستم بین خاطره ها پل بزنم و بدوم روی پل ها و فریاد بزنم
"هنوزم میشناسم، همه رو. میدونم کی هستم، میدونم چیکار میکنم. میدونم باید موقع ایستادن وزنم رو روی پاهام بندازم، میدونم که باید چطوری لیوان رو بلند کنم. میدونم باید خودم غذا بخورم، خودم..."
اما اون موقع هیچی از اطرافم درک نمیکنم. حتی از خودم...
واقعا تلخه...
این که حافظه ات رو بگیرن. اگه از اول حافظه ای درکار نبود واقعا مساله خاصی نداشتم. اتفاق بعضی وقتا به این فکر میکنم که صبح بیدار شم، هیچی یادم نیاد به غیر از همه خاطرات قشنگی که دارم. میدونم اون ها یه خاطره به حساب می آیند، اما...
من دلم تنگه برای این که بازم من بشناسه...
نه برای خودم، دروغ میگم. فقط برای خودم این میخوام.آخه اون خونه... من یاد مهمونی های بزرگ می اندازه، آخر هفته ها و بازی کردن با محمدرضا، اونم وقتی تازه کامپیوتر خریده و فیفا پنج و دسته هایی اولین بار توی اتاق اون دیدم.
اصلا انگار اون خونه رو با پدربزرگم میشناسم.
دوباره دارم همه چی رو زیاد حس میکنم، هنوز مامان جون هست.
البته خسته است. خیلی خسته ولی هست.
محمدرضا هست اما توی این مدت به اندازه یه عمر بزرگ شده، دلم نمیخواد بگم پیر شده اما انگار شده.
زندگی عجب میگذره پسر...
اما...


برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز دهید:
رتبه از پنج: 0
بازدید:

+ نوشته شده: ۱۸ آبان ۱۴۰۴ساعت: ۰۸:۰۷:۱۶ توسط:علی موضوع: نظرات (0)

آتش بینام

 

بارسنگینی که فقط دیده میشود.

مثل پتک، بر سرت میکوبد اما به هیچ وجه درد جسمی متحمل نمیشوی.نگاهش میکنی اما به هیچ وجه نمیترسی، بیشتر خشم گین میشوی. انتظار آمدنش را نداری اما همیشه سر وقت خودش را میرساند، در نزده وارد میشود و گوشه ای به انتظار مینشیند تا زمانی که خوراکی مورد علاقه اش روی میز پیدا شود و آن زمان آنقدر شلوغ میکند که فیلم کوتاهی که میبینی را نابود کند، دیگر به فیلم توجهی نمیکنی و بیشتر حواست به این است که این مهمان ناخوانده چه میگوید و چه میخواهد.اصلا چرا باید همه جا باشد؟

اسم هایی که ندارد...

دلم میخواست آنقدر قابل شناختن بود که میشد اسمی رویش گذاشت، مدرسه ای ثبت نامش کرد تا لااقل کمی تربیت شود و به جای این که راه و بی راه مزخرف بگوید و در گوشت حرف بزند، کمی کمک حالت باشد.اما انگار که نه انگار نیاز داری که این فرد، این موجود، این تکه ای از وجود خودت که سخت در حال و آینده و حتی گذشته تو تاثیر دارد، ذره ای دلش به حال تو و احوالاتت نمیسوزد و اما از آن وقتی که هوس آتش بازی کند و آتش بسوزاند و مغز استخوان تو میسوزد و تو را ذله میکند و تو ناچاری که گوش کنی.

از چه میگویم؟

از تحقیر، یا بهتر بگویم خودتحقیری... این که دیگران تحقیرت کنند، منشاء مشخصی دارد، زمانی آغاز میشود وزمانی به انتها میرسد، اندکی درگیر آن موقعیت هستی، تلاش میکنی تا تغییرش دهی یا در بدبینانه ترین حالت ممکن، قبولش میکنی اما این صدا، همان که تو را له میکند، صدای کفش های خودت نیست. کس دیگری است که به تو آسیب میزند اما در شرایطی که من در آن به سر میبرم، خبری از دیگری نیست.خودت هستی و خودی که نیست، منتظر این است که دیگران حرفی بزنند، به آن حرف گوش کند و از تکه پارچه ای که در خانه مانده آتشی درست که تمام جنگلی که تو سال های سال وقت برای آن ها گذاشته ای و بذر کاشته ای و کم کم بزرگشان کرده ای،یکجا بسوزد و آخر دست هم همه چیز را گردن تو بیندازد و تو هم ناچار قبول میکنی.

کمی غیر شخصی است...

گمان نمیکنم مختص من باشد، اما میدانم که در من بیشتر از سایرین هست. شاید دیگران خیلی با این حس رو به رو نباشند اما من انگار ساخته شده ام تا کمترین چیزی که ربطی به من ندارد را به خودم ربط دهم، بعد هم تمام بیچارگی ها و ناتوانی ها را سرخودم بریزم و بعد هم آنقدر این کار را تکرار کنم که تمام شود زندگی آن لحظه و شروع به فکر کردن به این کنم که این همه بیچارگی پایانی هم دارد،اما این آتش تا درخت هست میسوزد، دلم میخواهد که بروم و تکه ای که به آتش کشید را بردارم اما خوب...

بعد چکارش کنم؟

آخر مگر کاری از دست من برمی اید؟ خیر، کاری هست که بتوانم دربرابر این شیاد همه محق کنم؟ خیر، او دائما من را به من تحمیل میکند و همیشه هم یکی از این من ها را بازنده میکند تا ناچار از بین بروم و خودم را از هم بپاشانم و بمیرم و سخت زندگی کنم و سخت زندگی کنم و سخت زندگی کنم و ناچار بمانم و بگذارم که او هر کاری که دوست دارد انجام دهد.خوب چاره ای هم نیست، مثلا من از خودم انتظار دارم چکار کنم؟انتظار دارم تا خودم را نجات دهم اما واقعا میتوانم این کار را انجام دهم؟نه...

چرا نمیتوانم نجات یابم؟

شاید برای این پاسخ بسیار ساده و سطحی...

دیگر (من)ی در کار نیست. شاید به آن معنایی که قبلا در ذهن داشتم در کار نیست.یک سبک زندگی هست، که آن هم مال من نیست. حالا هم که کارهایی که دلم میخواهد دارد به سبک دیگران تکرار میشود تا کمی از زندگی آن ها را هم وارد زندگی خودم کنم و بعد هم تلاش کنم این سبکی که مال من نیست را با ملال بسیار مال خود کنم و بعد از آن ناگهان متوجه شوم که این سبک زندگی بسیار دمده و از بین رفته است و بعد به سمت و سوی ساخت یک زندگی جدید بروم و همانچیزی که دارم را هم نابود کنم.

دست آخر چه کار میکنیم؟

تا به حال که دست آخری نداشته اما گمان میکنم روزی تمام شود.احتمال میدهم که آن روز، روز آخر زندگی من باشد. احتمال میدهم که آن روز،دیگر چیزی برای سوختن وجود نداشته باشد.نوعی شرایط آخرالزمانی که من به واسطه رویارویی با خودم زنده زنده در آتشی که تمام این سالها درونم روشن بوده میسوزم و بعد خسته و درمانده، رو به روی خودم مینشینم و از گذران زندگی ام میگویم.

گاهی احساسات برای من قابل تحمل است...

اما گاهی احساسات نه، این یکی از آنهایی است که بی تابم میکند و وادارم میکند که سخت دلسپرده لحظه هایی باشم که هیچ نیستم و هیچ نمیخواهم که باشم. اما وقتی که تصمیم میگیری که با جهان رو به رو شوی، باید با تمام جهان رو به رو شوی، نمیتوانی قسمت های خوبی که پیش می آید را نگه داری و قسمت هایی که خیلی خوب نیست را دور بیندازی.

دست آخر...

کاش میشد گاهی وقت ها دکمه ای را زد، کمی خوابید و چند روز بعد بیدار شد.روزی که تمام این احساسات از بین رفته و دیگر خبری از ذره ذره کردن خودت نیست.چقدر خوب میشد، اما ممکن نیست.


برچسب: قصه گو،
ادامه مطلب
امتیاز دهید:
رتبه از پنج: 0
بازدید:

+ نوشته شده: ۱۶ آبان ۱۴۰۴ساعت: ۰۸:۱۵:۰۱ توسط:علی موضوع: نظرات (0)

آیینه ای که به جای من پشت سرم را نشان میداد.


برچسب: قصه گو،
ادامه مطلب
امتیاز دهید:
رتبه از پنج: 0
بازدید:

+ نوشته شده: ۱۵ آبان ۱۴۰۴ساعت: ۰۸:۵۵:۳۰ توسط:علی موضوع: نظرات (0)

موفقیت، سنگی برای ساخت دیوار بلند اقبال یا برای شکستن پایی که مسیر را میپیماید؟

 

زندگی، مگه چیزی به غیر از رسیدن به یک سری تصویر هست که کسی به غیر از ما اونها رو نمیبینه؟ تصویر یه عالمه قاب عکس که ما توی هر کدوم از اون ها، با لباس های شیک ایستادیم، لبخند زدیم و یه جام، یه کیف پر پول، برگه های هوادارا که داریم امضا میکنیم، توپ طلا، یه همسفر همیشگی یا یه بچه باشه؟بعید میدونم که من تنها کسی باشم که شب تا صبح کابوس نرسیدن میبینم و صبح تا شب تلاش میکنم تا کابوس هام تبدیل به واقعیت نشه؟ منم که میخوام بعدا یه نگاه عاقل اندر سفیه به کسی که رو به روم نشسته بندازم و بگم

"دقیقا از همون لحظه شروع شد"

اون آدمی هم که رو به روم نشسته با نگاه خیلی جدی به لبخندم نگاه کنه سر تکون بده.

صبح که از خونه میایم بیرون، خودمون رو مسلح انگیزه میکنیم که از پس کنایه های کوچیک و بزرگ رئیس، از غرهایی که بقیه به جونمون میزنند، از سکوت معنی دار بچه هامون موقع دیدن چیزی که میخوان و ما نمیتونیم براشون بخریم بربیایم.فکر نمیکنم فقط من باشه، حالا به قطعیت میتونم بگم چهره های خیلی جدی که هر روز میبینم، دارن تلاش میکنند تا به جایی که میخوان برسند.هر روز جدی تر از دیروز.

 

مسیری که کوتاه نیست.

میدونیم که خیلی خیلی طولانیه، آخه وقتی ندونیم، به قول کسایی که بیشتر از ما توی اون مسیر موندن(حالا هر چی میخواد باشه) آتشی هستی ما رو سوزونده که زود خاموش میشه.کسایی که میمونند باید داستان شمع و پروانه رو زندگی کنند و هیچ وقت از رفتن به سمت شعله ها سیر نشند،خلاصه میجنگیم، از اول صبح تا ....

تا کی؟نمیدونیم، نه من نه شما، آخه تو این دوره زمونه، که همه چیز درحال پیشرفته، واقعا نمیشه به جایی رسید که بگی تموم شد. دیگه هیچی نیست که من بخوام بهش برسم و همین باعث میشه قدم ها مون رو طوری برداریم که انگار هیچ وقت قرار نیست خسته بشن. میرقصیم، تلاش میکنیم انگیزه به خودمون بدیم. دوست داریم که بریم. حتی اگر هیچ وقت به مقصد نرسیم. اما با هیچی هم که نمیشه. آخرش باید یه چیز کوچیکی برامون داشته باشه. چند قرون پول، یه شکلات کوچیک، یه لبخند یا حتی یه اسم.

"یه موفقیت کوچیک"

موفقیت ها، قطع به یقین غیرقابل شناخت ترین در تمام جهان هستند.چرا؟ آخرین باری که به موفقیت رسیدید کی بود؟ اون لحظه حس میکردید چه دستاوردی پیدا کردید؟ حس میکردید که توانایی به توانایی قبلیتون اضافه شده یا حس میکردید زورتون بیشتر شده، به خصوص برای ما مردا، همون وقت یه حس میگه بهتون

"غیر ممکنه، کاری که من نتونم؟"

یا حس کردید که یه لحظه باید بشینید و به موفقیتتون فکر کنید. این که بلند شید، دست هاتون رو مشت کنید و به سمت بالا پرتاب کنید و بگید

"من موفق شدم."

بعد هم تمام تماشاگران صحنه بزرگ زندگیتون ایستاده شما رو تشویق کنند که عجب انسانی! هموست که تمام آنچه درنوردیدنی نیست را درنوردیده!!!!!!

بعد میگید

"بقیه اش هم همینطوری میگذره!"

شاید حتی بخواید بلند شید و برید برای خودتون یه چای بریزید، شاید ناخنکی به بیسکوئیت های توی کابینت بزنید، یه آواز کوچیک هم زمزمه کنید و روی پنجه پا چرخی بزنید.

بعد هم چشماتون رو میبندید تا یکی از آجرهایی که وسط بیابون براتون خالی کردن را روی هم بگذارید و بعد از چند سال، دیوار بلند افتخاراتتون رو به دیگران نشون بدید.اون ها هم، بیان و به دیوار شما به چشم یه موزه زنده نگاه کنند. عجب وضعیتی...

مطمئنید که اون آجر ها به سمتتون پرتاب نشده؟ مطمئنید که یکی از اون آجرها، به سرتون برخورد نکرده؟ آره بابا معلومه اگه خورده بود که نمیتونستید حرف بزنید، به باقی بدنتون چی؟نه، معلومه که نه.

هیچ کدومش روی پاتون نیفتاده؟

نه؟ پس چرا واستادید؟کی گفته به آخر مسیر رسیدید؟ نمیخوام مثل معلم های انگیزشی حرف بزنم،قضیه اینه که یه جایی حس میکردی تو یعنی پیمودن این مسیر.تو یعنی کسی که دائم داره پیش میره اما حالا ایستادی..چرا؟یعنی الان دیگه اون فردی که میخوای هستی؟الان وجودت، درگیر اون داستانی که میخوای هست؟ این توانایی حل مساله ای که پیدا کردی باعث میشه به سمت و سوی حل مساله های جدیدی بری؟ نه؟ چرا داری دیواری میسازی که جلوی دیدتو بگیره؟ آره، دقیقا جلوی دیدته، بقیه که میان رد میشن...

نه دیگه این کار نکن، چرا داری به زور بقیه رو نگه میداری که دیوار تو رو ببینند؟بی خیال اون زن علاقه ای به دیدن تو نداره، باید راه بیفتی و باهاش به جلو بری، اون معتقد... چیکار کردی؟ رفت...

عه، نگاه کن...این همون آدمی بود که یه روزی مسخره اش میکردی..داره میره...تو هنوز ایستادی بغل این دیوار احمقانه ای که خودت ساختی و خودت حس میکنی که خیلی بزرگه...راه بیفت...

اما تو نمیشنوی.هیچ کس نمیشنوه، من همین امروز توی این موقعیت بودم، داشتم کر میشدم.راستش بخوای من همیشه همینطورم، نمیدونم شما هم بیشتر از خود تلاش کردن و در مسیر بودن به این علاقه دارید که بشینید و داستان در مسیر بودنتون رو برای بقیه بگید یا نه؟

داستان خیال..

بعد از اینکه به این که ایستادی آگاه شدی، قصد رفتن میکنی اما...پشت پلک هات یه عالمه تصویر هست که هنوز گوشه و کنار اون ها رو ندیدی. بزار یه چند دقیقه ای دیگه اینجا باشی، قول میدم دیر نمیشه. یادت که نرفته، تو به چه سرعتی کل این مسیر رو اومدی! کی میتونست مثل تو بیاد؟ کی میتونست مثل تو اینقدر توانایی داشته باشه که توی این مدت کم، این همه راه بره، کی میتونست دیوار به این بلندی بسازه، کی میتونی تو باشه؟ تو توی تمام دنیا یکی هستی...

و تو برای همیشه به این فکر میکنی که این نقاب، زیباترین است و بعد سلاح کارآمدت برای شکار آنچه زیباتر از اکنون توست رو برای همیشه زمین میذاری حتی خیلی از ماها همین جا متوقف میشیم.خیلی از ماها همین جا تموم میشیم.خیلی از ماها نابود میشیم.خیلی از ماها هم همه چیزهایی که میتونیم داشته باشیم رو رها میکنیم و میچسبیم به قاب عکس هایی که تنها دارایی ما هستند و در نهایت میگیم

"دیگه از ما گذشته."

خوب هر کی رفت خوبه که ما که نرفتیم بدیم؟

اصلا موفقیت چیه؟ کی میتونه بگه تو موفق هستی یا نه، البته که امروزه یه ملاک خیلی خیلی قدرتمند داریم به اسم پول ولی واقعا هیچ کسی نمیتونه بگه که تو موفقی یا نه.

ما مثل بندبازهایی هستیم که داریم روی یه بند خیلی باریک راه میریم، کل فضا رو مه گرفته و زیرپا هم خالی خالیه! اما نمیدونی تا کجا ولی میبینی که آدم هایی که می افتند صدای دادشون تا زمان خیلی خیلی زیادی شنیده میشه.خوب چیکار کنیم؟ برگردیم و به بقیه بگیم

"میدونی که من چکارهایی انجام داد؟ واسا برات بگم"

احتمالا دوتا دست بخوره به سینه ات و پرت بشی پایین، یا شاید از بغلت بگذرند، باید بری جلو به سمت ساختمونی که اون طرف قرار گرفته تا بعد از این که چند دقیقه نفس گرفتی، شروع به رفتن به سمت ساختمان بعدی کنیم. میدونم، شاید خسته کننده باشه اما مگه زندگی چیزی به غیر از اینه؟ این که بجنگی تا به چیزهایی که میخوای برسی؟

میدونم، یکم ناامید کننده است اما خیلی هیجان انگیزه...امتحان کن. اون قاب عکس لعنتی رو بذار زمین و راه بیفت، میدونم که مقصدی در کار نیست، البته شاید...خدا رو چه دیدی، شاید تو برسی.


برچسب: قصه گو،
ادامه مطلب
امتیاز دهید:
رتبه از پنج: 0
بازدید:

+ نوشته شده: ۱۴ آبان ۱۴۰۴ساعت: ۰۹:۳۴:۰۸ توسط:علی موضوع: نظرات (0)

آیا هنوز میتوان لذت برد؟

هنوز میتوان لذت برد؟
همه ما، در هنگام رشد مواردی را پیدا میکنیم که با آنها، میزان دوپامین مغز به حد اعلام میرسه و بعد هم در تلاشی برای رسیدن به این میزان، مجددا به انجام مجدد اون کار میپردازیم. اما سوال اینجاست که ورای این تغیرات هنوز هم میتوان از چیزی لذت برد؟اون هم وقتی که هیچ نشانه رفتاری مبنی بر لذت بردن از رفتار مشاهده نمیشه.
کدوم نشانه؟ مگه غیر از اینه که زمانی که ما مشغول خوردن بستنی هستیم، با آرامش اجازه میدیم ذره ذره اجزاء سازنده بستنی توی بزاق دهان حل بشن و بعد خیلی خیلی آروم تمام وجودمون با عطروانیل پر بشه، شیرینی که روی زبون هست تمام دهان رو پرکنه و بعد لبخند رضایت بخشی که روی لب هامون میشینه. خوب، مگه این ها رفتار نشان دهنده لذت نیستند.

 

خوب، ما اصلا از کاری لذت میبریم؟
برای این که باید بگیم، ما توانایی این رو داریم که رفتار مشخصی برای اکثر کنش ها درنظر بگیریم، رفتار بدون زمان، یه شرطیه مهمله، فارق از این که این رفتار در کدام زمان و کدام مکان رخ میده، با هر بار رخ دادن ما بتونیم به این نتیجه برسیم که فرد در حال لذت بردن هست.این کار درست نیست، ما بازهم به سمت یه مجموعه رفتار علی رفتیم، مجموعه ای که خودش عامل اشتباه دیدن، اشتباه دسته بندی کردن و در نهایت اشتباه کنش کردن هست، یه ایده آل شاید کانتی، شایدم افلاطونی که ما رو تا یه جهان مجزا از این دنیا میبره.اما اگه این کار نکنیم، چه راهی برای فهمیدن این هست که داریم لذت میبریم؟
چه بخواهیم چه نخواهیم، همه چیز در بستر زمان رخ میدهد.
از اتفاق های عجیبی که برای همه انسان ها می افته، اینه که اونها محدود به تصاویر ذهنی هستند، که هر کدوم با زمان شکل و شمایل مناسب برای به یادآوردن رو تجربه میکنه. قطع به یقین به خاطرات خودتون که نگاه میکنید، چهره افرادی که حتی الان هم با اون ها در ارتباط هستید فرق میکنه. این راه مغز برای جلوگیری از اشتباه در درک زمان. همه چیز را برمبنای تصاویری که پیش از این در ذهن هست، دسته بندی میکنه.

 

لذت چی؟ لذت هم زمان منده؟
اصلا لذت یه خاطره است؟ اگر بخوایم با دوپامین اندازه گیری کنیم، احتمالا بشه با یه این همانی ساده در نظر گرفت که لذت همان، تحریک دوپامین هست، اون وقت این کنش، یه کنش درونی توسط نورون های مغزی نسبت به یه محرک بیرونی هست. پس باید رفتارهایی رو هم داشته باشیم که پیش از این انجام شده اند تا به لذت برسند، چون اگر خاطره ای نبود، حرکتی نبود و اگر حرکتی نبود کنشی نبود و اگر کنشی نبود، اصلا رخدادی نبود که به واسطه آن میزان دوپامین افزایش پیدا کنه. پس قطعا خاطره ای هست، حتی اگر خیلی در دسترس نباشه؟
پس عنصر خاطره هست، عنصر زمان هم هست، یعنی همین الان هم که مثلا من در حال نوشتن هستم، اگر زمانی از نوشتن دوپامین در بدنم ترشح شده باشه، الان هم به یک میزان معینی در حال ترشح شدن هست. هر چقدر هم ادامه پیدا کنه، شاید میزان دوپامین ترشحی من هم ادامه پیدا کنه.
نتیجه گیریمو انجام دادم، البته خیلی زود. میزان دوپامین، احتمالا به این بستگی داره که چه مقدار زمانی جهت انجام یک کار صرف میشه. هر چقدر زمانی مصرفی بیشتر باشه، احتمالا حافظه عضلانی شما، بیشتر از قبل یادآوری میکنه و هر چقدر حافظه عضلانی شما یادآوری کنه، رفتار رو عینا تکرار میکنه و رفتار تکرار شده، شاید بتونه به ترشح دوپامین همون اندازه یا بیشتر منجر بشه که احتمالا هیچ وقت این اتفاق نمی افته. هیچ وقت بیشتر از میزانی که باراول دوپامین ترشح شده، ترشح نخواهد شد.

 

فقط زمان رو داریم!!
صبح بلند میشیم، سر میز صبحانه لقمه ها رو یکی پس از دیگری برمیداریم چون این لقمه، این غذا، این صبحانه اون چیزی نیست که توی ذهن ما بوده.توی راه، ناگذیر بدن داره به یاد میاره که قبلا موقع راه رفتن چه میزان دوپامینی ترشح کرده. وقتی سرکار میریم که اوضاع خیلی وخیمه تا زمانی که اس ام اس پول صداش در نیاد، خبری از دوپامین نیست. عصری احتمالا میریم دوستامون رو ببینیم، تا دراگ در کار نباشه که نمیتونیم از چیزی لذت ببریم، وقتی پیش پارتنرمون هستیم، اصلا نمیتونیم به رابطه فکر نکنیم، وقتی که میخوایم ناهار بخوریم، شام بخوریم اصلا نمیفهمیم چی میخوریم چه برسه به این که بخوایم فکر کنیم، حافظه عضلانی بگه باید چیکار کنیم.اون وقتی هم که بخوایم چیزی رو به دست بیاریم که اصلا تحمل این رو نداریم که با مشکل رو به رو بشیم، همه چیز باید مطابق با درخواست ما، خیلی خیلی سریع تبدیل به واقعیت بشه در غیر این صورت....

 

دو عنصر دخیل در لذت.
زمان، سختی رسیدن به اون مساله. در این باری حرفی نزدیم، خیلی راحت. نویسنده ها احتمالا بیشتر با این مساله رو به رو هستند، وقتی از اول داستانشون، به چیزی اشاره میکنند و کم کم پیش میبرند، مخاطب میدونی با چی طرفه، از خوندن اون لذت میبره و همیشه خدا اسم تو و کتابت/فیلم نامه ات/نمایش نامه ات رو یادت میمونه اما همین که یه مساله ای خیلی یه دفعه ای میپره وسط داستان، مثل دئوس اکس ماشینا، مخاطب به جای اینکه حواسش به کاری باشه که این عنصر اضافه شده انجام میده میپرسه
"این از کجا اومد؟"
مثل همین الان و واکنشی که به عنصر دوم از خودتون نشون دادید.اما موقعی که راسکولنیکف تبر برمیداره، هیچ کس نمیگه تبر از کجا اومد.تبر همین جا بود، حتی اگه خودش نه، میزانی تلاش که برای رسیدن به اون انجام میشد و جای خالیش حس میشد، دقیقا همین جا بود.

 

در آخر..
هنوز میشه لذت برد، اگه زمانی داشته باشیم. نمیشه خیلی از آدم ها رو سرزنش کرد، وقتی تایم ناهار خوردنت نهایتا چند دقیقه است، نمیتونی هم به فکر سیر شدن باشی هم به فکر لذت بردن. یا نمیشه وقتی امنیت روانی کافی نیست، با خیال راحت راه بری یا نمیشه وقتی از دوست داشتن و دوست داشته شدن کسی مطمئن نیستی، در آغوش اون به قله های لذت برسی.اما مگه کارما آدما انجام دادن کارهای سخت نیست.خوب اینم یکی از اون کارهای سخته، بهتره تلاش کنیم لذت ببریم.

 

 


برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز دهید:
رتبه از پنج: 0
بازدید:

+ نوشته شده: ۱۳ آبان ۱۴۰۴ساعت: ۰۸:۲۸:۵۱ توسط:علی موضوع: نظرات (0)

تنها تکرار مطلوب من


برچسب: قصه گو،
ادامه مطلب
امتیاز دهید:
رتبه از پنج: 0
بازدید:

+ نوشته شده: ۱۲ آبان ۱۴۰۴ساعت: ۱۱:۰۹:۱۱ توسط:علی موضوع: نظرات (0)

درباره موفقیت های کوچک

 

 

رفتارهای تکرار شونده، گاها منجر به کسب نوعی به خصوصی از تعامل میشوند. تعاملی که تاکنون برای شما ممکن نبوده و این همان چیزی است که به آن میگویم، موفقیت.

اما این موفقیت ها، ذره ی کوچکی از تمام کارهایی است که انجام داده اید. برای مثال، اکثر آدم ها، نمیدانند که چطور باید برای پیداکردن یک دوست جدید، فعالیت کرد.(بله شما نیاز به پیدا کردن دوست ندارید، اصلا. مثلا کاری که در اینستاگرام میکنید.)اما واقعا نیاز دارید.

همه ما نیاز داریم، آن هم از وقتی که قوائد ارتباطات به واسطه حضور برنامه هایی مثل اینستاگرام  به طور کلی تغییر کرده اند.دیگر رفتارها با توجه به کاراکتر شما نیستند، آنهم وقتی کاراکتر شما تبدیل به جنبه ای قابل دیدن میشوند. جنبه ای که به عنوان ویترین زندگی ما در نظر گرفته میشود.

ما هم تلاش میکنیم که این ویترین زیبا باشد و بتواند با زیبایی هر چه تمام تر مخاطب جمع کند.بعد از آن هم تلاش میکنیم تا باقی رفتارهایمان به نحوی باشد که مردم ویترین ما را ببینند و دوست داشته باشند.شدیدا یاد یکی از اپیزود های سریال بلک میرر می افتم، همین که کاراکتر تصمیم گرفت کمی شبیه به خودش باشد و دیگر دروغین لبخند نزند، از جامعه حذف شد.

اما خوب، شاید بتوان با خوشبینی هم به این مساله نگاه کرد، گرچه میدانم بسیار سخت است. حتی برای خودم که حس میکنم شبیه به دلقک ها شده ام و در صفحه ام مانور میدهم. اما خوب، به دست آوردن شصت و سه فالوور در دو هفته باید دلنشین باشد. اینطور نیست؟ باید خودت تصمیم بگیری که دوست داشتنی باشی و وقتی که تصمیم گرفتی، همه چیز خوب پیش میرود و همه چیز درست است.

البته اندکی هم خسته ام، اندکی هم خستگی دارم و اندکی هم ترس دارم که مبادا بعد ها اینطور پیش نرود و این کاملا درست است که این ترس برای خودم نیست، برای این است که تحت تاثیر الگوریتم قرار گرفته ام و از همین الان به فکر اینم که مبادا در ویدیو های بعدی دیده نشوم. برای همین است که دائم در حال استراتژی چیدن هستم.البته که این مسیر خیلی درست نیست، باید کمی به آن فکر نکنم و این موفقیت کوچک را جشن بگیرم اما مگر میشود؟ آنهم حالا که موفقیت های من، بسته به تعداد دیده شدن هایی است که در آینده برایم به ارمغان خواهد داشت.

تینا میگفت، باید کمی از جدیتی که نسبت به این کار دارم کم کنم.اما من اینکار را بلد نیستم. حتی نمیدانم چطور میتوانم هر چیزی باشم الا جدی...

من از زمانی که به یاددارم هر کاری را همینطور شروع میکردم و همینطور به پایان میرساندم. اصلا هم برایم مهم نبود که هیچ کدام از این کارها آنطور که من فکر میکنم مهم نیستند. زمانی که شروع به نوشتن کردم و هنوز هم حسرت آن دوران را میخورم در یک روز پنج هزار کلمه مینوشتم. این رقم حتی برای خودم هم قابل تکرار نیست. یک سال روزی پنج هزار کلمه، همان شد که تصمیم گرفتم تا نویسنده شوم.جدی گرفتم، االبته که برای دیگران مهم نبود.مثل همین الان که برای هیچ کسی مهم نیست.

تنها موفقیت کوچکی که نصیبم شده این است که این روزها، زندگی ام را با نوشتم میگذرانم. درست است که هنوز نتوانسته ام به همان روزی پنج هزار کلمه برگردم، اما این که حالا خوانده میشوم، کمک بزرگی است.نوشتن، خوانده شدن، همه آن چیزی است که میخواهم.


برچسب: قصه گو،
ادامه مطلب
امتیاز دهید:
رتبه از پنج: 0
بازدید:

+ نوشته شده: ۱۲ آبان ۱۴۰۴ساعت: ۰۸:۱۰:۵۵ توسط:علی موضوع: نظرات (0)

ناظران

ناظران

 

ناظران

دیشب که با کارگران تئاتر بعدی ام صحبت میکردیم، از مخاطب و چگونگی آوردنش به سالن حرف میزد. از این که باید روابط عمومی خوبی داشته باشیم که بتوانیم با آن مخاطب آوری کنیم.ناگهان در ذهنم جرقه زد که چه شد آن هم خصوصی کردن هنر که هر کسی نمیتواند پا به آن گذارد؟

اما انگار جایی، این دنیای مصرفی و خارق العاده مدرن و پست مدرن، وادارمان کرده که چیزی که آنقدر مقدس بود که دست هر ناکسی به آن میخورد باید تزکیه پیدا میکردیم، قرار است به کسانی رسد که اهل نیستند.جالب است، همزمانی که امیال ما تغییر کرده، انگیزه های ما تغییر کرده، رفتار ما تغییر کرده، ایده آل های ما هم تغییر کرده است.

شاید در گذشته که تقریبا گذشته دور نامیده میشود، کسی بود که میگفت اگر کسی بخواهد چیزی تولید کند که تقلید باشد، این کار نادرست است و او به خاطر مضراتی که برای جامعه دارد، باید از جامعه بیرون برود. چرا؟ چون او کسی است که مردم را به عنوان مخاطب درگیر میکند و به سالن ها می آورد.اما حالا چه؟

حالا هم هستند کسانی که از تاثیر اثر هنری میگویند اما انگار هم آنها، هم کسانی که اجرا میکنند، دیگر درگیر این نیستند که دیده نشود. چه به این علت که از لحاظ فرم خوب نیست، چه به این علت که تاثیر بد دارد.میگویند باید اثررا دید، چه خوب باشد، چه بد.و این همه چیز را تغییر میدهد.

همه رفتارهایی که از جانب جامعه شکل میگیرد و همه واکنش هایی که ما از خودمان نشان میدهیم.

میگفت

"با یه تئاتری حرف میزدم، میگفت اگه بیست سال پیش میگفتیم باید روابط عمومی بگیریم میخندیدند و میگفتند کارخوب مخاطب خودش داره.اما حالا همه دنبال روابط عمومی هستند."

چرا؟ چرا معیار ها این همه تغییر کرده؟ چرا نهادهایی هنری(منظور هنرمندانی است که در حال حاضر مشغول تولید اثر هنری هستند، کسانی که مقیاس ها را میسازند) به سمت و سوی انتقال هنر به فضای مصرفی هستند؟

جواب ساده است، چون آن کسی که هنرمند مینامیم هم نیازمند این است که زندگی کند.مگر میشود هنرمند نان نخورد؟ مگر میشود او به رایگان اثر ارائه دهد؟ مگر میشود؟ مطمئنا ممکن نیست، پس برای این که هنرمند هم در چرخه مصرف قرار بگیرد و بتواند هم کالاهای انبوه تولید شده توسط دیگران را مصرف کند و هم خودش به هر نحوی کالا تولید کند(چه این کالا مواد اولیه باشه، چه این کالا مصروف فرهنگی باشد یا هر چیز دیگری).

اما اگر این طور باشد، یکی از جذاب ترین مقیاس هایی که شاید هنوز هم اندکی کار کند کجا میرود؟(برای مثال اثرعلی شمس)هیچ کجا! اما این مقیاس آنقدر بزرگ شده است و کمیت های زیادی را دربرمیگیرد که برای تولید کنندگان خرد که ما باشیم به حساب نمی آید.چه بخواهیم چه نخواهیم کارما، درگیر کمیت شده است.نمیتوان از این کمیت فرار کرد، اصلا نه میلی به فرار هست(چون تئاتر را دوست داریم) نه راهی برای فرار هست(در جهانی که با این سرعت حرکت میکند، مگر اصلا راهی برای ایستادن وفکر کردن هست؟)ما صرفا مشغول میشویم، ادامه میدهیم و میمیریم، البته هر کدام از موارد ذکر شده(مشغول شدن، ادامه دادن، مردن)متکی به اعدادی است که اگر کم یا زیاد شود کیفیت کارمان کم یا زیاد شده است.

خلاصه که انگار، درونیات ما قابل اندازه گیری شده اند و ارزش این درونیات، رابطه مستقیمی با اعداد دارند.

شاید راه نجات، نه در فرار از کمیت، بلکه در بازتعریف کیفیت باشد. شاید باید بپذیریم که هنر امروز، هم باید دیده شود، هم باید بفروشد، اما این به‌معنای پایان معنا نیست. شاید باید به‌جای مقاومت در برابر مصرف‌گرایی، آن را به خدمت بگیریم. مثل کسی که از ابزار دشمن، برای بیان حقیقت خودش استفاده می‌کند.


برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز دهید:
رتبه از پنج: 0
بازدید:

+ نوشته شده: ۱۰ آبان ۱۴۰۴ساعت: ۰۸:۱۵:۵۵ توسط:علی موضوع: نظرات (0)

عشق قدیمی

عشق قدیمی

خبر مرگ اورا دهانی بی اعتنا،با بی اعتنایی به من داد . عشق اول ایوان تورگنیف.
تمایل به زندگی و تقلا برای مردن چه از من ساخته ؟جز موجودی که گم شده در عشق اولش . جز داستان خیالی که نیست . جز داستانی غیر واقعی ، آن هم برای بازگشت به تمایل و تقلا .
اما چیست پادزهر عاشقی ، مگر مرگ !!!!!!!!!!!!!!!
ثانیه هایی آواره شده بر سرم وادارم میکند تا لا به لای عقربه هایش گیر کنم . نگاهم به آیینه است و گوشم به ساعت . میخواهم ثانیه به ثانیه پیر شدنم را نگاه کنم . نیمی از صورتم را رو به روی آیینه میگذارم . نیم دیگر را تصور میکنم .راستش را بخواهی نیمی را برای او میگذارم . اگر روزی لا به لای تمام زیبایی ها ناخودآگاه به ذهنش هجوم آوردم ،من آنجا هستم . نشسته رو به روی ساعت، از درون آیینه نگاهش میکنم . گمان میکنم چند صد سال است رو به روی آیینه ثانیه ها را کنار میزنم شاید کمی زندگی بیابم ،هر چه پیش میروم فقط یک لحظه را میابم ، مقنعه ای که تلاش میکند زیبایی هایش را نابود کند ،دندان هایی که خنده هایش را زیباتر میکند ، دستی که به سمت من دراز است ،بسیکوئیت تعارف میکند ، و من احمق آنچه او میخواهد را انجام نمیدهم . او میخواست من ظرافت تمام مهربانی هایش را بیایم ، لطف خود را نثار من کند ، من را کوچک کند آنقدر کوچک که برای یافتنش در او گم شوم . من چه کردم ؟!
زجر کشیدن هایم در این خاطرات خلاصه نمی‌شود .مشکل واقعی زمانی ایجاد میشود که مطمئن شوی راه رسیدن نداری، شروع به فکر کردن میکنی. درد من تمام آن ثانیه هایی است که مرا در آغوش کشید ، بوسید ، نگاهم کردم ، من لمسش میکردم ،او در من جان داشت . در من ادامه داشت . انکار که گوشه دفتر چه ذهنم عکسش را کشیده بودم ، روی تمام برگه ها ،حالا برگه ها را ورق میخورند و او حرکت میکند . انسان بر روی تخت که باشد ، بیش از همه حالات احساس تنهایی میکند . من هم از این قاعده مستثنا نیستم . همه اش به این فکر میکنم که دیدنش از زاویه ای که کل دنیا محو شود چه حسی دارد . آنقدر ذهنم را فریب دادم که شبی آرزویم را بر آورد . چشمم را که بستم ،انگار در دنیایی دیگر چشمم باز شد . چنان نزدیک به او بودم که دنیا را نمی‌دیدم . و او آنجا بود .
می‌دانستم باید چشمم را ببندم . دیگر او را نبینم . ابدا . اما نتوانستم . دلم میخواست در آن لحظه گرفتار شوم .این ثانیه را هم برای او خرج کنم. وقتی قرار است سال ها به او فکر کنی چه فرقی میکند هفته و روز و ساعت و ثانیه چه برنامه ای داری؟. میخواستم عمرم را به نامش کنم که ساکنش شود او قبول نکرد ، و من به بهای بسیار اندکی گذشته را خریدم که آینده را بفروشم .......چه معامله تلخی


برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز دهید:
رتبه از پنج: 0
بازدید:

+ نوشته شده: ۹ آبان ۱۴۰۴ساعت: ۰۸:۴۱:۴۶ توسط:علی موضوع: نظرات (0)

https://gheseegoo.blogsky.com/ heseegoo.parsiblog.com https://www.instagram.com/ghesee_goo?igsh=eHJ2bDc4dnp6eGU1 https://t.me/ghesee_goo

خرید بک لینک طبیعی - پسورد نود 32 -
سایت enfejar
سایت پیش بینی فوتبال
بت بال 90
انفجار آنلاین
جت بت
betorward
وان ایکس بت
baxbet
bettime90vip
سئو سایت -
وان ایکس بت
سایت انفجار بازی پوپ سایت پیش بینی جت بت mines game
سایت شرط بندی
سایت شرط بندی دل بت سایت شرط بندی دل بت سایت شرط بندی دل بت
Bet Forward
سایت sibbet
هات بت سایت دنیا جهانبخت