قصه گو قصه گو .

قصه گو

درباره موفقیت های کوچک

 

 

رفتارهای تکرار شونده، گاها منجر به کسب نوعی به خصوصی از تعامل میشوند. تعاملی که تاکنون برای شما ممکن نبوده و این همان چیزی است که به آن میگویم، موفقیت.

اما این موفقیت ها، ذره ی کوچکی از تمام کارهایی است که انجام داده اید. برای مثال، اکثر آدم ها، نمیدانند که چطور باید برای پیداکردن یک دوست جدید، فعالیت کرد.(بله شما نیاز به پیدا کردن دوست ندارید، اصلا. مثلا کاری که در اینستاگرام میکنید.)اما واقعا نیاز دارید.

همه ما نیاز داریم، آن هم از وقتی که قوائد ارتباطات به واسطه حضور برنامه هایی مثل اینستاگرام  به طور کلی تغییر کرده اند.دیگر رفتارها با توجه به کاراکتر شما نیستند، آنهم وقتی کاراکتر شما تبدیل به جنبه ای قابل دیدن میشوند. جنبه ای که به عنوان ویترین زندگی ما در نظر گرفته میشود.

ما هم تلاش میکنیم که این ویترین زیبا باشد و بتواند با زیبایی هر چه تمام تر مخاطب جمع کند.بعد از آن هم تلاش میکنیم تا باقی رفتارهایمان به نحوی باشد که مردم ویترین ما را ببینند و دوست داشته باشند.شدیدا یاد یکی از اپیزود های سریال بلک میرر می افتم، همین که کاراکتر تصمیم گرفت کمی شبیه به خودش باشد و دیگر دروغین لبخند نزند، از جامعه حذف شد.

اما خوب، شاید بتوان با خوشبینی هم به این مساله نگاه کرد، گرچه میدانم بسیار سخت است. حتی برای خودم که حس میکنم شبیه به دلقک ها شده ام و در صفحه ام مانور میدهم. اما خوب، به دست آوردن شصت و سه فالوور در دو هفته باید دلنشین باشد. اینطور نیست؟ باید خودت تصمیم بگیری که دوست داشتنی باشی و وقتی که تصمیم گرفتی، همه چیز خوب پیش میرود و همه چیز درست است.

البته اندکی هم خسته ام، اندکی هم خستگی دارم و اندکی هم ترس دارم که مبادا بعد ها اینطور پیش نرود و این کاملا درست است که این ترس برای خودم نیست، برای این است که تحت تاثیر الگوریتم قرار گرفته ام و از همین الان به فکر اینم که مبادا در ویدیو های بعدی دیده نشوم. برای همین است که دائم در حال استراتژی چیدن هستم.البته که این مسیر خیلی درست نیست، باید کمی به آن فکر نکنم و این موفقیت کوچک را جشن بگیرم اما مگر میشود؟ آنهم حالا که موفقیت های من، بسته به تعداد دیده شدن هایی است که در آینده برایم به ارمغان خواهد داشت.

تینا میگفت، باید کمی از جدیتی که نسبت به این کار دارم کم کنم.اما من اینکار را بلد نیستم. حتی نمیدانم چطور میتوانم هر چیزی باشم الا جدی...

من از زمانی که به یاددارم هر کاری را همینطور شروع میکردم و همینطور به پایان میرساندم. اصلا هم برایم مهم نبود که هیچ کدام از این کارها آنطور که من فکر میکنم مهم نیستند. زمانی که شروع به نوشتن کردم و هنوز هم حسرت آن دوران را میخورم در یک روز پنج هزار کلمه مینوشتم. این رقم حتی برای خودم هم قابل تکرار نیست. یک سال روزی پنج هزار کلمه، همان شد که تصمیم گرفتم تا نویسنده شوم.جدی گرفتم، االبته که برای دیگران مهم نبود.مثل همین الان که برای هیچ کسی مهم نیست.

تنها موفقیت کوچکی که نصیبم شده این است که این روزها، زندگی ام را با نوشتم میگذرانم. درست است که هنوز نتوانسته ام به همان روزی پنج هزار کلمه برگردم، اما این که حالا خوانده میشوم، کمک بزرگی است.نوشتن، خوانده شدن، همه آن چیزی است که میخواهم.


برچسب: قصه گو،
امتیاز دهید:
رتبه از پنج: 0
بازدید:

+ نوشته شده: ۱۲ آبان ۱۴۰۴ساعت: ۰۸:۱۰:۵۵ توسط:علی موضوع: نظرات (0)

https://gheseegoo.blogsky.com/ heseegoo.parsiblog.com https://www.instagram.com/ghesee_goo?igsh=eHJ2bDc4dnp6eGU1 https://t.me/ghesee_goo