
زندگي، مگه چيزي به غير از رسيدن به يك سري تصوير هست كه كسي به غير از ما اونها رو نميبينه؟ تصوير يه عالمه قاب عكس كه ما توي هر كدوم از اون ها، با لباس هاي شيك ايستاديم، لبخند زديم و يه جام، يه كيف پر پول، برگه هاي هوادارا كه داريم امضا ميكنيم، توپ طلا، يه همسفر هميشگي يا يه بچه باشه؟بعيد ميدونم كه من تنها كسي باشم كه شب تا صبح كابوس نرسيدن ميبينم و صبح تا شب تلاش ميكنم تا كابوس هام تبديل به واقعيت نشه؟ منم كه ميخوام بعدا يه نگاه عاقل اندر سفيه به كسي كه رو به روم نشسته بندازم و بگم
"دقيقا از همون لحظه شروع شد"
اون آدمي هم كه رو به روم نشسته با نگاه خيلي جدي به لبخندم نگاه كنه سر تكون بده.
صبح كه از خونه ميايم بيرون، خودمون رو مسلح انگيزه ميكنيم كه از پس كنايه هاي كوچيك و بزرگ رئيس، از غرهايي كه بقيه به جونمون ميزنند، از سكوت معني دار بچه هامون موقع ديدن چيزي كه ميخوان و ما نميتونيم براشون بخريم بربيايم.فكر نميكنم فقط من باشه، حالا به قطعيت ميتونم بگم چهره هاي خيلي جدي كه هر روز ميبينم، دارن تلاش ميكنند تا به جايي كه ميخوان برسند.هر روز جدي تر از ديروز.
مسيري كه كوتاه نيست.
ميدونيم كه خيلي خيلي طولانيه، آخه وقتي ندونيم، به قول كسايي كه بيشتر از ما توي اون مسير موندن(حالا هر چي ميخواد باشه) آتشي هستي ما رو سوزونده كه زود خاموش ميشه.كسايي كه ميمونند بايد داستان شمع و پروانه رو زندگي كنند و هيچ وقت از رفتن به سمت شعله ها سير نشند،خلاصه ميجنگيم، از اول صبح تا ....
تا كي؟نميدونيم، نه من نه شما، آخه تو اين دوره زمونه، كه همه چيز درحال پيشرفته، واقعا نميشه به جايي رسيد كه بگي تموم شد. ديگه هيچي نيست كه من بخوام بهش برسم و همين باعث ميشه قدم ها مون رو طوري برداريم كه انگار هيچ وقت قرار نيست خسته بشن. ميرقصيم، تلاش ميكنيم انگيزه به خودمون بديم. دوست داريم كه بريم. حتي اگر هيچ وقت به مقصد نرسيم. اما با هيچي هم كه نميشه. آخرش بايد يه چيز كوچيكي برامون داشته باشه. چند قرون پول، يه شكلات كوچيك، يه لبخند يا حتي يه اسم.
"يه موفقيت كوچيك"
موفقيت ها، قطع به يقين غيرقابل شناخت ترين در تمام جهان هستند.چرا؟ آخرين باري كه به موفقيت رسيديد كي بود؟ اون لحظه حس ميكرديد چه دستاوردي پيدا كرديد؟ حس ميكرديد كه توانايي به توانايي قبليتون اضافه شده يا حس ميكرديد زورتون بيشتر شده، به خصوص براي ما مردا، همون وقت يه حس ميگه بهتون
"غير ممكنه، كاري كه من نتونم؟"
يا حس كرديد كه يه لحظه بايد بشينيد و به موفقيتتون فكر كنيد. اين كه بلند شيد، دست هاتون رو مشت كنيد و به سمت بالا پرتاب كنيد و بگيد
"من موفق شدم."
بعد هم تمام تماشاگران صحنه بزرگ زندگيتون ايستاده شما رو تشويق كنند كه عجب انساني! هموست كه تمام آنچه درنورديدني نيست را درنورديده!!!!!!
بعد ميگيد
"بقيه اش هم همينطوري ميگذره!"
شايد حتي بخوايد بلند شيد و بريد براي خودتون يه چاي بريزيد، شايد ناخنكي به بيسكوئيت هاي توي كابينت بزنيد، يه آواز كوچيك هم زمزمه كنيد و روي پنجه پا چرخي بزنيد.
بعد هم چشماتون رو ميبنديد تا يكي از آجرهايي كه وسط بيابون براتون خالي كردن را روي هم بگذاريد و بعد از چند سال، ديوار بلند افتخاراتتون رو به ديگران نشون بديد.اون ها هم، بيان و به ديوار شما به چشم يه موزه زنده نگاه كنند. عجب وضعيتي...
مطمئنيد كه اون آجر ها به سمتتون پرتاب نشده؟ مطمئنيد كه يكي از اون آجرها، به سرتون برخورد نكرده؟ آره بابا معلومه اگه خورده بود كه نميتونستيد حرف بزنيد، به باقي بدنتون چي؟نه، معلومه كه نه.
هيچ كدومش روي پاتون نيفتاده؟
نه؟ پس چرا واستاديد؟كي گفته به آخر مسير رسيديد؟ نميخوام مثل معلم هاي انگيزشي حرف بزنم،قضيه اينه كه يه جايي حس ميكردي تو يعني پيمودن اين مسير.تو يعني كسي كه دائم داره پيش ميره اما حالا ايستادي..چرا؟يعني الان ديگه اون فردي كه ميخواي هستي؟الان وجودت، درگير اون داستاني كه ميخواي هست؟ اين توانايي حل مساله اي كه پيدا كردي باعث ميشه به سمت و سوي حل مساله هاي جديدي بري؟ نه؟ چرا داري ديواري ميسازي كه جلوي ديدتو بگيره؟ آره، دقيقا جلوي ديدته، بقيه كه ميان رد ميشن...
نه ديگه اين كار نكن، چرا داري به زور بقيه رو نگه ميداري كه ديوار تو رو ببينند؟بي خيال اون زن علاقه اي به ديدن تو نداره، بايد راه بيفتي و باهاش به جلو بري، اون معتقد... چيكار كردي؟ رفت...
عه، نگاه كن...اين همون آدمي بود كه يه روزي مسخره اش ميكردي..داره ميره...تو هنوز ايستادي بغل اين ديوار احمقانه اي كه خودت ساختي و خودت حس ميكني كه خيلي بزرگه...راه بيفت...
اما تو نميشنوي.هيچ كس نميشنوه، من همين امروز توي اين موقعيت بودم، داشتم كر ميشدم.راستش بخواي من هميشه همينطورم، نميدونم شما هم بيشتر از خود تلاش كردن و در مسير بودن به اين علاقه داريد كه بشينيد و داستان در مسير بودنتون رو براي بقيه بگيد يا نه؟
داستان خيال..
بعد از اينكه به اين كه ايستادي آگاه شدي، قصد رفتن ميكني اما...پشت پلك هات يه عالمه تصوير هست كه هنوز گوشه و كنار اون ها رو نديدي. بزار يه چند دقيقه اي ديگه اينجا باشي، قول ميدم دير نميشه. يادت كه نرفته، تو به چه سرعتي كل اين مسير رو اومدي! كي ميتونست مثل تو بياد؟ كي ميتونست مثل تو اينقدر توانايي داشته باشه كه توي اين مدت كم، اين همه راه بره، كي ميتونست ديوار به اين بلندي بسازه، كي ميتوني تو باشه؟ تو توي تمام دنيا يكي هستي...
و تو براي هميشه به اين فكر ميكني كه اين نقاب، زيباترين است و بعد سلاح كارآمدت براي شكار آنچه زيباتر از اكنون توست رو براي هميشه زمين ميذاري حتي خيلي از ماها همين جا متوقف ميشيم.خيلي از ماها همين جا تموم ميشيم.خيلي از ماها نابود ميشيم.خيلي از ماها هم همه چيزهايي كه ميتونيم داشته باشيم رو رها ميكنيم و ميچسبيم به قاب عكس هايي كه تنها دارايي ما هستند و در نهايت ميگيم
"ديگه از ما گذشته."
خوب هر كي رفت خوبه كه ما كه نرفتيم بديم؟
اصلا موفقيت چيه؟ كي ميتونه بگه تو موفق هستي يا نه، البته كه امروزه يه ملاك خيلي خيلي قدرتمند داريم به اسم پول ولي واقعا هيچ كسي نميتونه بگه كه تو موفقي يا نه.
ما مثل بندبازهايي هستيم كه داريم روي يه بند خيلي باريك راه ميريم، كل فضا رو مه گرفته و زيرپا هم خالي خاليه! اما نميدوني تا كجا ولي ميبيني كه آدم هايي كه مي افتند صداي دادشون تا زمان خيلي خيلي زيادي شنيده ميشه.خوب چيكار كنيم؟ برگرديم و به بقيه بگيم
"ميدوني كه من چكارهايي انجام داد؟ واسا برات بگم"
احتمالا دوتا دست بخوره به سينه ات و پرت بشي پايين، يا شايد از بغلت بگذرند، بايد بري جلو به سمت ساختموني كه اون طرف قرار گرفته تا بعد از اين كه چند دقيقه نفس گرفتي، شروع به رفتن به سمت ساختمان بعدي كنيم. ميدونم، شايد خسته كننده باشه اما مگه زندگي چيزي به غير از اينه؟ اين كه بجنگي تا به چيزهايي كه ميخواي برسي؟
ميدونم، يكم نااميد كننده است اما خيلي هيجان انگيزه...امتحان كن. اون قاب عكس لعنتي رو بذار زمين و راه بيفت، ميدونم كه مقصدي در كار نيست، البته شايد...خدا رو چه ديدي، شايد تو برسي.
برچسب:
قصه گو،
ادامه مطلب
امتیاز دهید:
رتبه از پنج:
0
بازدید: