تنها تکرار مطلوب من
آدم ها، به طور کلی ناگذیر از تکرارند. اصلا انگار از زمانی که هوموساپینس شدیم، از تکرار ناگذیر شدیم تا راهی برای زندگی پیدا کنیم.انگار ما، حتی با همین واژه ها در حال شکل دادن به تکرار هایی هستیم که راه و بی راه، پیش پایمان مینشینند و بعد به پاچه لباس های تکراری مان میچسبند و میگویند
"نمیدونی بدون من چقدر سختت میشه! منم با خودت ببر."
ما آنها را با خودمان نمیبریم، آنها بدبارند، سنگ جلوی پا هستند. ما خاطراتشان را با خود به اینطرف و آن طرف میبریم و دقیقا جایی که حس میکنیم تکرار تازه ای، در راه انتظارمان را میکشد، خودمان یکی شبیه به همان تکرار را میسازیم، آن را به پایمان وصل میکنیم و با خودمان میبریمش.
وقتی هم به تکرار جدید رسیدیم با صدای بلندی که شبیه صدای همان تکرار است میگوییم
"خیلی خوبه که من با خودت آوردی، حالا دیگه لازم نیست صدای تکرار دیگه ای رو تحمل کنی."
ما هم خوشحال از اتفاقی که افتاده، از کنار تکرار های جدید رد میشویم و میرویم به سمت و سویی که شاید، هرگز پیش از این به ذهنمان نمیرسید که چنین چیزی وجود داشت.گاهی هم، با میل و رغبت بسیار زیاد، کنار تکرار جدید می ایستیم و بعد ادای راه رفتن را در می آوریم تا او را ترغیب کنیم که خودش را به ما بچسباند. برخی از ما هم با چنان شور و شوقی به سمت تکرار های جدید میرویم و اجازه میدهیم که آنها ما را لگد مال کنند که انگار نه انگار ما پیش از این کسی بوده ایم. به هر حال، برای هر کدام از این رفتار نامی انتخاب کرده اند. یکی را دگماتیسم گویند، یکی را ایده آل گرایی و یکی را تجربه گرایی.
این علاقه مندی و نیاز به خلق چرخه های معرفتی، همان تکرار هایی است که از قبل همراهمان بود.مثل همان چیزی که هم اکنون همراهمان هست. سفت و خشک و سرد و بی روح. ما هم در نهایت همانی که بودیم هستیم و خواهیم بود. پناه میبریم به تمام تکرارهایی که ما را از هر امر نویی نجات دهد. که البته هیچ امر نویی به خودی خودی مطلوب نیست، اما همین که بتوانی از دست یکی از این تکرار ها فرار کنی و به سمت تکرار جدید روانه شوی، خودش مایه مباهات است.
دست بر قضا افرادی هستند، تکرار گریز.
افرادی که نمیتوانند هر آنچیزی که تکراری باشد را تحمل کنند. آنها سخت میترسند، گمان میکنند پاهایشان تا زمانی که از شدت درد پیاده روی، ترک برنداشته و خون کفش هایشان را پر نکرده است آنها باید بروند.گمان میکنند تا زمانی که کسی هست، یعنی راهی هست و تا زمانی که راهی هست، یعنی آنها هستند.
آنها نه تنها دکارت، که کلا همه را زیر سوال میبرند و این تنها به کارها و شغل های آنان اکتفا نمیکند که حتی اگر آنها در مشاغل و نداری گیر بیفتند، باز هم، تلاش میکنند تا بتوانند به راهی که گمان میکنند مطلوب آنهاست برسند.
من هم یکی از این آدم ها هستم.
کسی که حس میکند تنها چیزی که برای او خوب است، نوشتن است. کسی که گمان میکند تنها چیزی که برای او هست، دیدن به چشم قلم است. کسی که حس میکند تنها جهانی برای اوست که در آن، هر چه در ذهن اوست با ساختاری بر صفحه کاغذ نشیند و دلربایی کند از چشم هایی که قرار بود تنها بر صفحه کاغذ بنشینند، نگاه کنند و بروند....شاید برای همیشه.
ما، نه تحمل تکرار را داریم، نه تحمل هیچ چیز آشنایی. شاید این تناقضی باشد که این همه ما را از دیگران دور میکند. ما ناتوانیم از درک فلسفه تکرارها، چه سیاسی باشد، چه روانی، چه تاریخی... ما، تنها یک چیز را میفهمیم، فلسفه ای که خودمان ببافیم، اصلا هم برایمان اهمیتی ندارد که کارهایی که انجام میدهیم درست است یا نه، ما مینویسیم تا زنده بمانیم که غیر از نوشتن هیچ راهی نداریم. ما مینویسیم، تا جهان بگردد، اگر ننویسیم همه چیز درگیر جمود است. همه چیز خشک است، همه چیز گندیده است، چه پول، چه سختی، چه آرامش و آسایش. جهان برای ما، شدیدا شبیه نقاشی ای است که در نمایش نامه "وقتی ما مردگان سربرمی آوریم" ایبسن است.
همان قدر ایده آل، همان قدری که اگر ذره ای، به افکارمان نزدیک نباشد، از همه تشکر میکنیم و میرویم.ما همین طوریم، بیماران آغشته به بی معنایی کلمات.
چه میشود کرد؟
نوشت، تنها کاری که دلم میخواهد آنقدر انجام دهم که دست آخر، سر روی کاغذ بگذارم و بمیرم و برای همیشه تمام شوم. حتی نیاز ندارم که کلمه ها به یاد من باشند، زمانی که من نیستم هیچ اهمیتی ندارد که کلمه ها هنوز آغوش من را فراموش نکرده اند، تنها چیزی که مهم است این است که من با کلمه ها زندگی کنم. با زبان.
و این تنها تکرار مطلوب من است.
برچسب: قصه گو،