قصه گو قصه گو .

قصه گو

خواب زدگي

خواب زدگي


برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز دهید:
رتبه از پنج: 0
بازدید:

+ نوشته شده: ۹ آبان ۱۴۰۴ساعت: ۰۸:۲۰:۲۸ توسط:علي موضوع: نظرات (0)

لحظه رويارويي با ترس

وقت هايي كه دو به شك هستم، واقعا اذيت كننده است. فكر كن از يه طرف حسابي به پول حتي اندك احتياج داري، از طرف ديگه با آدمهايي طرفي كه هيچي به غير از خواسته خودشون نميبينند.وقتي طرف ميگه بايد توي دو ماه پيج من بياد بالا، تو نميدوني واقعا بايد چي بگي، نميدوني بايد چه رفتاري داشته باشي، نميدوني چطور ميتوني بهش بگي

"عزيزمن، بايدي در كار نيست."

ولي ميدوني كه بايد اين كار انجام بدي، ميدوني كه به اين كار نياز داري. ميدوني كه بايد براي قرون به قرون اين پول زحمت بكشي، حالا اين پول چه از طريق كارفعال به دست بياد،چه يه درآمد غير فعال باشه. واقعا هيچ فرقي نداره.انگار تا وقتي كه مطمئن نشي پولي توي حسابته، هيچ كاري از دستت برنمياد.

اوضاع سخته، اوضاع پيچيده است، اوضاع آدم به يه درماندگي به خصوصي ميرسونه، يه درماندگي كه پشتش هزار و يك نوع ترس هست. ترسهايي كه نميدوني براي چي بايد اينجا و اين لحظه خودشون رو نشون بدن. ترسهايي كه داري، اداره ميكني، رفتار ميكني، توجه ميكني.حضور داشتنت كمي عجيبه، زندگي كردنت كمي عجيبه، اون هم وقتي اين ترسها دقيقا پشت لحظه لحظه تمام زندگيت نشستند و دارند بهت لبخند ميزنند. لبخند هاي بزرگي كه اونقدر آيينه رو ميپوشونند كه تو هيچ كاري به غير خنديدن به ساز اين ترس ها از دستت برنمياد.

من هم ترسهايي دارم، مگه ميشه ترسهايي نداشته باشم. ترس از اينكه نتونم كارفرما رو راضي كنم، ترس از كاركردن با ابزاري كه تا حالا با اون ها كار نكردم، ترس از اينكه اين سناريوهايي كه نوشتم به اندازه كافي خوب نباشه. من خيلي ترس دارم، خيلي. نميدونم چطور ميتونم دست از ترسيدن بردارم. شايدم هم نبايد بردارم، آدمي هم كه ديشب ديدم، يه تنه من برد لب مرزهايي كه ترسها اونجا نشسته اند و دارن به من لبخند ميزنند.

حتي اگه بي صدا باشه، من ميتونم صداشون رو بشنوم.اصلا انگار ترس ها متخصص رفتارهاي افراطي و چند منظوره هستند كه نه ميدونيم چطور ازش فاصله بگيريم، نه ميتونيم به اونا وابسته نباشيم. آخه چرا بايد اين همه يكي خود ترسهاي من باشه؟ چرا يكي بايد اين همه خود من باشه، كسي كه ايده آل گرايي زيادش داره اونقدر بهش فشار مياره كه چندجا چندجا داره كار ميكنه. كسي كه وضعيتش طوري كه اصلا نميتونه هيچ چيزي به غير از كاري كه پيش روش هست رو انجام بده. كسي كه اصلا درك نميكنه كه داره به خودش فشار مياره. انگار يه ترس واحد داره به جفتمون لبخند ميزنه. فقط به منم از يك زاويه لبخند ميزنه و به اون از يك زاويه ديگه.

خلاصه كه اين آدم، كه احتمالا بايد بهش بگم آقاي كارفرما، حسابي رفته روي مخ من. اين كه بايد چيكار كنم رو كسي نميدونه، الا خود خدا...

دوراهي ترس


برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز دهید:
رتبه از پنج: 0
بازدید:

+ نوشته شده: ۸ آبان ۱۴۰۴ساعت: ۰۸:۰۸:۳۱ توسط:علي موضوع: نظرات (0)

پيرپسر اكتاي براهني

 

 


برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز دهید:
رتبه از پنج: 0
بازدید:

+ نوشته شده: ۷ آبان ۱۴۰۴ساعت: ۱۰:۱۷:۳۵ توسط:علي موضوع: نظرات (0)

خانه اي كه تكه اي از آرزوهايش را قاب كرد.

قاب عكسي غمگين

 

ديشب، در طي گشت و گذارهايم در اينستاگرام عكس دختر جواني را ديدم كه مطابق عرف فوت شدن، نامش را با يك فونت طلايي رنگ نوشته بودند.عكسش را هم در يك قاب، كه احتمالا با ابزار ماسك درست شده بوده، قرار داده بودند. در چهره دختر نميتوانستي بيش از هفده يا هجده سال زندگي پيدا كني.بعد از ديدن آن عكس اتفاقي در من افتاده كه نميدانم چيست؟

خود مرگ، خيلي وقت است كه ديگر برايم شوكه كننده نيست، وقتي از هفده هجده سالگي پاي كتاب هاي هدايت، كامو بنشيني، ديگر از مرگ نخواهي ترسيد.اصلا مرگ ترسي ندارد، به قول اپيكور كه ميگويد

"آنجا كه من هستم مرگ نيست، آنجا كه مرگ هست، من نيستم."

ما كه نه مرگ را ميفهميم، نه درد ميكشيم. اما ديگران چه؟ مرگ بيشتر براي ديگران دردناك است تا براي خودمان و چه كشيده است مادري كه هفت روز است كه دخترش در خانه نيست.وقتي به دوستي كه اين عكس را منتشر كرده بود تسليت كردم، گفت

"هنوز باورم نميشه، عين خواب ميمونه"

و او هنوز منتظر است از اين كابوس بيدار شود. مثل وقت هايي كه در خيالمان يكي از عزيزانمان را، مرده ميپنداريم و شروع به فكر كردن به بعد از آن واقعا ميكنيم.اين كه چطور زندگي نابود ميشود. اين كه بعد از او، چه چيزهايي هست كه ما را تسكين دهد. اين كه چطور ميتوانيم از اين اندك زندگي كه با او داريم استفاده كنيم. اين كه دلمان ميخواهد به او بگوييم كه چقدر دوستش داريم، شايد حتي دلمان بخواهد بارديگر او را در آغوش بگيريم و گاها اگر چند وقتي باشد كه با او حرف نميزنيم، به خاطر هر چيزي دلمان ميخواهد صدايش را بشنويم.ما ميتوانيم از اين خواب بيدار شويم.

سال پيش، در اتاق فرمان تئاتر دكارت كه بودم، دختري كه در اتاق فرمان بود، از روزي ميگفت كه خاله اي كه بسيار دوستش داشته، ناگهان مرده...او ميگفت كه من كمي شبيه به خاله اش هستم. ميگفت بايد از اين چهارديواري كه خودم براي خودم درست كردم بيرون بروم. ميگفت اين خيلي دردناك است كه كسي نتوانسته در زندگي او را دوست داشته باشه، ميگفت مدت كوتاهي به پسري ابراز علاقه كرده اما پسر به خاطر اينكه او پيش آن با هيچ پسري در ارتباط نبوده، طردش كرده، او ميگفت كه من نبايد اين طور باشم. آن وقت زندگي ام كمي تكان خورد، نه فقط براي اين كه با كسي وارد رابطه شوم، ميخواستم ديگران زنده بودنم را حس كنند، يا زماني كه خواهر مديس مرد، بيست و پنج سال داشت. دقيقا همين سني كه من حالا دارم، او هم رفت و هزار و يك علامت سوال در ذهن اطرافيانش جا گذاشت. اما و اگر هايي كه هيچ رقمه نميتواني نتيجه شان را ببيني.

شايد فرق بين مرده و زنده همين است، امكان هايي كه قابليت تبديل شدن به بخشي از زندگي را دارند. اگر دوست دارد نويسنده شود، يا ميشود يا نميشود. اگر دوست دارد پولدار شود، يا ميشود يا نميشود.يا هر چيز ديگري اما وقتي كه مرده، نميتواند پولدار شود، نميتواند نويسنده شود، نميتواند زنده شود...

او رفته،حتي ديگر نميتواند برود، شايد پيش از اين كه برود خواسته كاري انجام دهد، مثلا تشنه اش بوده، يا دلش ميخواسته به فلاني زنگ بزند، شايد دلش لك زده بود كه به شيريني هايي كه در يخچال است، سري بزند و بي آنكه كسي بفهمد كمي از آن را بخورد.شايد دلش ميخواسته با دوستانش به سفر رود، مادر شود، زندگي كند، نوه هايش را ببيند، با آنها بازي كند.پير شود و بعد وقتي كه همه كساني كه با آنها بزرگ شده است، فوت شدند، او هم فوت شود اما حالا حتي نميتواند اين كار را انجام دهد.او هيچ راهي براي ادامه زندگي ندارد.هيچ راهي براي مردن ندارد.هيچ راهي براي توقف ذهن نزديكانش ندارد، آنها هرجا و هر لحظه به او فكر ميكنند. حتي ناخودآگاه.آنها ميخواهند همه امكانهايي كه او نرفت را در ذهن خودشان داشته باشند. اگر هم خيلي مايل به انجام اين كار نباشند،نهايتا چند وقتي اينكار را انجام ميدهند و بعد...

ديگر متعلق به اينجا نيستي.

زندگي كردن با كساني كه نيست، با چيزهايي نيست، با پوچي سخت است.گمان نميكنم هيچ گاه براي از دست دادن عزيزانم آماده شوم اما مگر راهي براي جلوگيري از آن هست؟ نميدانم. شايد اين كه خودم زودتر از آنها اين زندگي را ترك كنم اما من هنوز بي نهايت امكان دارم. بايد اين امكان ها به حداقلي برسند و الا بعد از من، ذهن آنها دائم درگير اين است كه من ميتوانستم چه شوم، ميتوانستم چه نشوم. انگار چاره اي نيست، براي اين كه حال اطرافيانم بد نشود انگار بايد زندگي كنم.


برچسب: قصه گو، روزمره نويسي، مرگ،
ادامه مطلب
امتیاز دهید:
رتبه از پنج: 0
بازدید:

+ نوشته شده: ۷ آبان ۱۴۰۴ساعت: ۰۸:۰۴:۰۶ توسط:علي موضوع: نظرات (0)

درباره من(كتابي كه از درون ورق ميخورد)

كتابي كه از درون ورق مي‌خورد
معرفي يك كتاب از وسط، كار ساده‌اي نيست. مخصوصاً وقتي آن كتاب، خودت باشي. مخصوصاً وقتي هر صفحه‌اش را نه با چشم، كه با زندگي ورق زده باشي.
من از همان ابتدا، از همان لحظه‌اي كه چشمم به جهان افتاد، با حيرت نگاه كردم. نه از روي كنجكاوي كودكانه، بلكه از نوعي بي‌قراري دروني. هر چيزي اطرافم، انگار حامل رازي بود كه بايد كشفش مي‌كردم. اسباب‌بازي‌هايم را باز مي‌كردم، نه براي بازي، بلكه براي فهميدن. آدم‌ها را از لابه‌لاي حرف‌هايشان مي‌خواندم، نه از چهره‌شان. اتفاق‌ها را نه فقط تجربه مي‌كردم، بلكه تحليل مي‌كردم.
اين حيرت، با من بزرگ شد. گاهي حتي از خودم هم متعجب مي‌شدم. از اين‌كه چرا اين‌طور فكر مي‌كنم، چرا اين‌طور حس مي‌كنم، چرا اين‌طور مي‌بينم. انگار با كسي زندگي مي‌كردم كه هر روز بايد دوباره مي‌شناختمش. و آن «كس»، خودم بودم.
گاهي دلم مي‌خواست از اين بدن بيرون بزنم. بروم جايي دور، جايي كه بتوانم خودم را از نو بسازم. نه به‌عنوان فرار، بلكه به‌عنوان بازسازي.
اما فهميدم كه راهش فرار نيست. راهش خلق است. بايد بدن‌هاي تازه‌اي براي خودم بسازم، نه با گوشت و استخوان، بلكه با كلمه.
پس قلم را برداشتم. نوشتم. نه فقط براي ديگران، بلكه براي خودم. براي آن نسخه‌هايي از من كه درونم زندگي مي‌كردند و حرف مي‌زدند و گاهي سكوت مي‌كردند. براي آن كودك متعجب، آن نوجوان پرسش‌گر، آن بزرگسالي كه هنوز هم گاهي از خودش مي‌پرسد: «واقعاً من كي‌ام؟»
نوشتن برايم شد راهي براي انتخاب بدن‌هاي تازه. هر متن، هر داستان، هر جمله، يك پوست تازه بود. يك امكان تازه براي بودن.
و حالا، اينجا هستم. در اين وبلاگ. نه به‌عنوان كسي كه همه‌چيز را مي‌داند، بلكه به‌عنوان كسي كه هنوز هم مي‌پرسد. هنوز هم مي‌نويسد تا بفهمد. هنوز هم با حيرت نگاه مي‌كند.
به وبلاگ من خوش آمديد.
اينجا، تلاش مي‌كنم ميزبان خوبي باشم. نه فقط براي خواندن، بلكه براي همراهي. براي گفت‌وگو. براي كشف.
شايد شما هم مثل من، گاهي از خودتان متعجب شويد. شايد شما هم دنبال بدن‌هاي تازه‌اي براي بودن باشيد. اگر چنين است، خوش آمديد. اينجا، جايي‌ست براي نوشتن، براي خواندن، براي زندگي كردن در ميان كلمات.


برچسب: قصه گو، داستان نويسي،
ادامه مطلب
امتیاز دهید:
رتبه از پنج: 0
بازدید:

+ نوشته شده: ۶ آبان ۱۴۰۴ساعت: ۰۷:۰۸:۴۹ توسط:علي موضوع: نظرات (0)

درباره پيرپسر كره اي

امشب قراره پير پسر ايراني رو ببينم، دلم خواست قبلش يه نگاهي به هم كره اي اون فيلم بندازم. مواردي كه بعد از ديدن اون فيلم جمع بندي كردم، جالب بود. برم سراغ پير پسر ايراني

عنوان: «پيرپسر»: كنكاشي در اعماق انتقام، هويت و حقيقت
مقدمه: سفري به هزارتوي تاريك ذهن
«پيرپسر»، ساخته‌ي پارك چان-ووك در سال ۲۰۰۳، نه تنها نام سينماي كره را بر سر زبان‌ها انداخت، بلكه مرزهاي ژانر تريلر روان‌شناختي را نيز درنورديد. اين فيلم كه دومين قسمت از سه‌گانه‌ي انتقام اين كارگردان است، با تلفيقي هنرمندانه از خشونت، فلسفه و زيبايي‌شناسي بصري، به يك اثر كالت و ماندگار در تاريخ سينما تبديل شده است.
«پيرپسر» داستان اوه دائه‌سو را روايت مي‌كند، مردي كه به شكلي ناگهاني و بدون هيچ توضيحي به مدت پانزده سال در يك اتاق زنداني مي‌شود. پس از آزادي، او در پي كشف حقيقت و انتقام برمي‌آيد، اما آنچه در انتظارش است، چيزي نيست جز كابوسي پيچيده و دردناك.
فيلم نه تنها با روايت غيرخطي و پيچش‌هاي داستاني خود مخاطب را مسحور مي‌كند، بلكه با طرح سوالاتي اساسي درباره‌ي هويت، حافظه و اخلاق، به يك اثر فلسفي عميق بدل مي‌شود. در اين مقاله، با رويكردي پنج‌گانه، به بررسي روايت، زبان بصري، نمادها و مضامين فلسفي اين شاهكار سينمايي خواهيم پرداخت.
۱. روايت و ساختار: معماري يك كابوس
روايت «پيرپسر» همچون يك مارپيچ است كه مخاطب را به اعماق تاريكي ذهن انسان مي‌كشاند. فيلم با يك مقدمه‌ي كوتاه آغاز مي‌شود: اوه دائه‌سو، مردي مست كه توسط پليس دستگير و سپس ناپديد مي‌شود. اين شروع ساده به سرعت جاي خود را به روايتي پيچيده مي‌دهد كه در آن زمان، حافظه و حقيقت در هم تنيده‌اند.
زنداني بدون ديوار: اوه دائه‌سو در يك اتاق كوچك زنداني مي‌شود؛ بدون دادگاه، بدون اتهام و بدون هيچ توضيحي. اين زندان، استعاره‌اي از ذهن انسان است: مكاني كه خاطرات، گناه و توهم در هم مي‌آميزند. او در اين اتاق با يك تلويزيون به عنوان تنها دريچه‌ي خود به جهان، زندگي مي‌كند؛ تلويزيوني كه خبر قتل همسرش را به او مي‌دهد.
بازيابي هويت در هزارتوي حافظه: پس از آزادي، اوه دائه‌سو نه تنها به دنبال انتقام است، بلكه در تلاش براي بازسازي هويت از دست رفته‌ي خويش است. او ديگر نمي‌داند كيست، چرا زنداني شده و چه كسي پشت اين ماجراست. اين جستجو به تدريج به سفري دروني بدل مي‌شود: سفري به گذشته، به خاطرات فراموش شده و به گناهي كه سال‌ها پيش مرتكب شده است.
پيچش‌هاي روايي: فيلم با مهارت تمام، مخاطب را فريب مي‌دهد. هر بار كه گمان مي‌كنيم حقيقت را يافته‌ايم، پرده‌اي ديگر كنار مي‌رود و واقعيتي تازه و دردناك آشكار مي‌شود. اين ساختار نه تنها تعليق ايجاد مي‌كند، بلكه مخاطب را وادار مي‌سازد تا در هر لحظه، اخلاق، احساسات و قضاوت‌هاي خود را مورد بازبيني قرار دهد.
۲. زبان بصري و نمادها: زيبايي‌شناسي خشونت و توهم
پارك چان-ووك، استاد مسلم زبان بصري است. در «پيرپسر»، هر قاب، هر رنگ و هر حركت دوربين، حامل معنايي عميق است. خشونت در اين فيلم، نه صرفاً براي ايجاد شوك، بلكه براي بيان حقيقتي دردناك به كار گرفته مي‌شود.
طيف رنگ‌ها: از بنفش تا خون: رنگ بنفش، كه بارها در لباس‌ها و نورپردازي فيلم ديده مي‌شود، نمادي از راز، توهم و زخم‌هاي رواني است. رنگ قرمز، به ويژه در صحنه‌هاي خشونت، نه تنها نشان‌دهنده‌ي خون، بلكه بيانگر فوران احساسات سركوب‌شده است.
اتاق زندان: استعاره‌اي از ذهن: اتاقي كه اوه دائه‌سو در آن زنداني است، با ديوارهاي ساده و يك تلويزيون در گوشه، نمادي از ذهن انسان است: جايي كه خاطرات، ترس‌ها و توهمات شكل مي‌گيرند. اين اتاق، نه تنها زندان فيزيكي، بلكه زندان رواني او نيز هست.
سكانس راهرو: رقص خشونت: يكي از مشهورترين صحنه‌هاي فيلم، سكانس مبارزه در راهرو است كه با يك برداشت بلند فيلم‌برداري شده است. اين صحنه، نه تنها از نظر تكنيكي يك شاهكار است، بلكه نمادي از مبارزه‌ي بي‌پايان انسان با گذشته، درد و حقيقت است.
نمادهاي تكرارشونده:
چتر: محافظت در برابر باران حقيقت
آينه: مواجهه با خود، با گناه و با گذشته
تلويزيون: رسانه‌اي كه حقيقت را تحريف مي‌كند
سوشي زنده: استعاره‌اي از زنده‌بودن درد و حقيقت
۳. فلسفه انتقام و هويت: اخلاق در جهاني بي‌رحم
در قلب «پيرپسر»، پرسشي بنيادين نهفته است: آيا انتقام، رهايي به ارمغان مي‌آورد؟ آيا حقيقت، همواره بايد آشكار شود؟ فيلم، با طرح اين پرسش‌ها، به اثري فلسفي بدل مي‌شود كه مخاطب را به تفكر و تأمل وا مي‌دارد.
انتقام يا عدالت؟: اوه دائه‌سو، در جستجوي انتقام است؛ اما آنچه مي‌يابد، نه عدالت، بلكه حقيقتي دردناك و غيرقابل تحمل است. انتقام در اين فيلم، نه پايان، بلكه آغاز كابوسي تازه است. لي وو‌جين، كه خود قرباني گذشته است، با طراحي اين انتقام پيچيده، نشان مي‌دهد كه درد، مي‌تواند به خشونتي فلسفي تبديل شود.
هويت و حافظه: فيلم بارها نشان مي‌دهد كه هويت انسان، چيزي جز خاطرات و روايت‌هاي ذهني نيست. وقتي حافظه تحريف مي‌شود، هويت نيز فرو مي‌پاشد. اوه دائه‌سو، پس از افشاي حقيقت، ديگر نمي‌داند كيست، چه كرده و چگونه بايد زندگي كند.
روان‌شناسي گناه: فيلم، با نگاهي روان‌شناختي، نشان مي‌دهد كه گناه، حتي اگر فراموش شود، در ناخودآگاه انسان باقي مي‌ماند و روزي بازمي‌گردد. شخصيت‌ها، همگي درگير گناهي هستند كه يا مرتكب شده‌اند يا قرباني آن شده‌اند. اين گناه، همچون سايه‌اي، بر تمام روابط، تصميم‌ها و احساساتشان سنگيني مي‌كند.
اخلاق در جهان بي‌منطق: «پيرپسر» جهاني را به تصوير مي‌كشد كه در آن اخلاق، امري نسبي است. هيچ‌كس كاملاً خوب يا بد نيست. قرباني، مي‌تواند به شكنجه‌گر بدل شود و حقيقت، مي‌تواند ويرانگرتر از دروغ باشد. اين نسبي‌گرايي اخلاقي، مخاطب را وادار مي‌كند تا قضاوت‌هاي خود را مورد بازبيني قرار دهد.
۴. نتيجه‌گيري: چرا «پيرپسر» هنوز هم تكان‌دهنده است؟
با گذشت بيش از دو دهه از ساخت «پيرپسر»، اين فيلم همچنان يكي از آثار تأثيرگذار و بحث‌برانگيز سينما به شمار مي‌رود. دليل اين ماندگاري چيست؟ زيرا اين فيلم فراتر از يك داستان تريلر، به پرسش‌هايي بنيادين درباره‌ي انسان، حافظه و حقيقت مي‌پردازد.
فيلم، با زبان بصري منحصربه‌فرد، روايت پيچيده و مضامين فلسفي خود، مخاطب را نه تنها سرگرم مي‌كند، بلكه او را متحول مي‌سازد. «پيرپسر» نشان مي‌دهد كه سينما، مي‌تواند آينه‌اي باشد براي مواجهه با تاريك‌ترين زواياي وجود انسان.
در نهايت، اين فيلم نه درباره‌ي انتقام، بلكه درباره‌ي مواجهه با خود است. درباره‌ي اين‌كه حقيقت، هميشه رهايي‌بخش نيست و گاهي، فراموشي، تنها راه ادامه زندگي است.

 

 


برچسب: oldboy،
ادامه مطلب
امتیاز دهید:
رتبه از پنج: 0
بازدید:

+ نوشته شده: ۶ آبان ۱۴۰۴ساعت: ۰۶:۵۹:۳۲ توسط:علي موضوع: نظرات (0)

https://gheseegoo.blogsky.com/ heseegoo.parsiblog.com https://www.instagram.com/ghesee_goo?igsh=eHJ2bDc4dnp6eGU1 https://t.me/ghesee_goo